تبليغاتX
غم راه فراری جز بی خیالی ندارد

غم راه فراری جز بی خیالی ندارد

از این که سراغ این وبلاگ اومدین ممنونم با این که میدونم بایه کلیک اشتباه راتون اینورا افتاده

آهنگ : ای عشق خواننده : داریوش » شاعر : اردلان سرفراز

عشق به شكل پرواز پرندست
عشق خواب يك آهوي روندست
من زائري تشنه زير باران
عشق چشمه آبي اما كشندست
من ميمرم از اين آب مسموم
اما اونكه از مرده عشق تا قيامت هر لحظه زندست
من ميميرم از اين آب مسموم
مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز پرندست
تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار
دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا كن اسممو از عمق شب از لب به ديوار
براي زنده بودن دليل آخرينم باش
منم من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش
طلوع صادق عصيان من بيداريم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اون كسي كه سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اما اونكه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده...
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 9:26  توسط ریش قرمز   | 

» شاعر : شهریار کهن زاد آهنگ : به تکرار غم نیما خواننده : داریوش

چه آغازي
چه انجامي
چه بايد بود و بايد شد
در اين گرداب وحشت زا
چه اميدي
چه پيغامي
كدامين قصه شيرين براي كودك فردا
زمين از غصه ميميرد پر از باد زمستاني
شعور شعر نا پيدا در اين مرداب انساني
همه جا سايه وحشت همه جا چكمه قدرت
گلوي هر فناري را بريدند از سر نفرت
بجاي شستن گلها به باغ سبز انساني
شكفته بوته آتش نشسته جغد ويراني
چه آغازي
چه انجامي
چه بايد بود و بايد شد
در اين گرداب وحشت زا
كه ميگويد كه ميگويد
جهاني اينچنين زيبا جهاني اينچنين رسوا
كجا شايسته روياست
چه آغازي
چه انجامي
چه اميدي
چه پيغامي
سوالي مانده بر رگها
كه مي پرسم من از دنيا
به تكرار غم نيما
كجاي اين شب تيره
بياويزم بياويزم
قباي ژنده خودرا
قباي ژنده خودرا
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 9:25  توسط ریش قرمز   | 

اردلان سرفراز خواننده : داریوش آهنگ : موج

من آن موجم که آرامش ندارم

به آسانی سر سازش ندارم

هميشه در گريز و در گذارم


نمی مانم به يکجا بی قرارم

سفر يعنی من و گستاخی من


هميشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و ناديده ديدن


به پرسش های بی پاسخ رسيدن

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست


پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست


کسی که یار من نیست در انتظار من نیست

صدای زنده بودن در خروشم


به ساحل چون می یایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست


برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست


دل از دریا بریدن کار ما نیست

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی حصار بی حصارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 9:22  توسط ریش قرمز   | 

متن دکلمه بی سر وسامانی داریوش

 

قصه بی سر و سامانی من گوش کنيد

گفتگوی منو حيرانی من گوش کنيد

شرح اين قصه جانسوز نهفتن تا کی

سوختم ، سوختم اين راز نگفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم

ساکن کوی بت عربده جويـی بوديم

دين و دل باخته ديوانه رويی بوديم

بسته سلسله ، سلسله مويی بوديم

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمه زنش اين همه بيمار نداشت

سنبل پر شکنش هيچ گرفتار نداشت

اين همه مشتری و گرمی بازار نداشت

يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت

اول آن کس که خريدار شدش من بودم 

باعث گرمی بازار شدش من بودم

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

با دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از نا خوشی روی تو رفت

حاش آلله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آميز کسان گوش کند

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 9:21  توسط ریش قرمز   | 

» خواننده : داریوش آهنگ : همصدا

اگه هم صدام بودي
هيشكي حريفم نميشد
كوه اگه رو شونه هام بودي
كمرم خم نميشد
تو اگه خواسته بودي
تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم
عمق صدام كم نميشد
اگه زخمي مي شدم به دست تو مرحم بود
زخم قيمتيِ من محتاج مرحم نميشد
اگه بارونِ عزيزِ با تو بودن مي گرفت
گل سرخ قصه مون تشنه ي شبنم نميشد
تو اگه خواسته بودي
تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم
عمق صدام كم نمي شد
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 9:19  توسط ریش قرمز   | 

دکتر علی شریعتی" دوست داشتن از عشق برتر است

 

دوست داشتن برتر از عشق است.عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر

 نا بینایی اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر

 میگذارد,اما دوست داشتن در ورای سن و زمان زندگی میکند و بر آشیانه ی بلندش

روز و روزگا را دستی نیست.........

عشق طوفانی و متلاطم است اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار ا نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود

 اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و دیدار و پرهیز

 زنده و نیرومند می ماند اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست دنیایش دنیای

 دیگری است .

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن"و اندیشیدن

نیست.اما دوست داشتن در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر می رود و

فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میکند و با خود به قله ی بلند اشراق می برد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های

دلخواه را در "دوست"میبیند و می یابد.

 

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی

بی انتها و مطلق....

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن .

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.

عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطیف

 است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان .

عشق همواره با "شک" آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر.

 از عشق هر چه بیشتر می نوشیم سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه

 بیشتر ,تشنه تر .

عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.

عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن

جاذبه ای در دوست که دوست را به دوست می برد.

دوست داشتن "هم زبانی در سرزمین بیگانه یافتن " است.

عشق اگر پای عاشق در میان نباشد نیست اما دوست داشتن جز دوست داشتن

و دوست سومی ندارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 12:42  توسط ریش قرمز   | 

"دکتر علی شریعتی"

مرا كسی نساخت٬ خدا ساخت

٬ نه آنچنان كه كسی می خواست كه من كسی نداشتم ٬

 كسم خدا بود كس بی كسان !
او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬

 نه از من پرسید٬ نه از آن "من دیگرم"!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 12:9  توسط ریش قرمز   | 

دلتنگم

دلتنگ يک جرعه عشق
من در اين تاريکي پي نور ميگردم...
پي خورشيد پي عشق...
تا که شايد در اين تاريکي شبه تيره تنهايي قلبم در ميان پرتوهاي نور عشق محو شود
اما افسوس...!
افسوس که شده ام تنها راهنماي تک تک سرابهاي عشق و وصال در کوير تنهايي قلبم
دلم ميگيرد...
از سردي ديوارهاي تنگ و بي روح اين اتاق
دلم ميگيرد وقتي به ديوارهايي مينگرم که در اين تنهايي ، تنها اميدي واهي به قلبم ميبخشد
ديوارهايي که روي آنها تابلوي وصال دستانم را به دستانت کوبيده ام
تابلوهايي که سالهاست با نگاه به آنها تنهايي و بي کسي را در اتاقم سر کرده ام
حال وقتي دست به قلم ميبرم ، قلم قرمز عشقم خون گريه ميکند
از دردهايي که در اين کوير بي کسي کشيده ام
تنهايي...!!!
تنها واژه مانوس با قلبم
متنفرم...
از تک تک آجرهاي اين اتاق سرد و بي روح که مرا در خود حبس کرده
خشت هاي يخي...
آجرهاي زندان تنهايي و دوري من !!!
کاش گاهي از کنار دلم گذر ميکردي...
تا گرمي عشقت يخهاي تنهايي اين اتاق را آب ميکرد...
و زندان جداييم راويران ميساخت !!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 14:43  توسط ریش قرمز   | 

از همان ابتدا

مگر نگفتند که من و تو، ما میشویم؟!

از همان ابتدا دروغ گفتند!

مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" میشویم؟!

پس چرا حالا "من" اینقدر تنهاست!

از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!...

اصلا این "او" را که بازی داد؟!...

که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!

میبینی

قصه ی عشقمان!

فاتحه ی دستور زبان را خوانده است!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 14:42  توسط ریش قرمز   | 

با من سفر کن

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 14:40  توسط ریش قرمز   |